تبليغاتX
مارلبروی قرمز

مارلبروی قرمز

بارها گفته ام بار دگر می گویم/ که من دل شده این ره نه به خود می پویم

آی غصه قصه غصه

زندگی قصه اشک ها و لب خند هاست. نفهمیدم چه شد که لبخند هایش را به اشک هایش فروختم!!



+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 17:14  توسط nima  | 

لب بی جون پسر / شعر پر خونه پدر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 0:6  توسط nima  | 

دوازده فروردین ازدواج با سبک ایرانی


آیا مایلید با من ازدواج کنید. !؟

پاسخ:

الف(بله

ب( خیر



+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 16:59  توسط nima  | 

از روابط فرهنگی

اصولا برخورد کلامی مادر ها با بچه به سه دسته تقسیم میشه

1- خدا مرگت نده دیوانه

2- خدا مرگت رو برسونه پدر سگ

3- ای خدا مرگه من برسونه از دست تو راحت بشم



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 1:6  توسط nima  | 

persian TV dance

ما مسلمون نیستیم ما اُمّل نیستیم اسلام دین عرب  هاست. عربا سورسمار خورن. ما آریایی هستیم.


پ ن: ماشالا هزار ماشالا رقص عربی ت خیلی خوبه جیگر





+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 22:40  توسط nima  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 18:40  توسط nima  | 

چنین گفت نیما

 

کاش چنین می گفت نیچه:

به هیچ کس حتی به تو و کلفتر از تو ربطی نداره پس هستم.

 

کاش چنین می گفت مارکس:

عده ای معتقد اند که دو و میدانی مادر تمام ورزش هاست، اما من معتقدم اقتصاد مادر تمام ورزش هاست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 23:37  توسط nima  | 

Danbo

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 23:31  توسط nima  | 

نقشی زند بر آینه دزدانه خوابم می کند

در جدال با خویش تن

که من او را بوده بودم، ربوده بودم.در خود خوابی آشفته وار چنان که خیز برداشته بودم .کسسته .چنان که دوست می داشتمش و اکنون.کنون چه بگویم. بگویمش. بپویمش.گریز و چاره بود چون ساز .سازه . ستون و در کنارش دیوار هایی که تا ابدیت رفته بود بالا. ناچار بی چاره. او چنان فراموش که ترک آغوش.غوش.غوچ.قوچ چون بر صخره  هایی که دیوانه وار می پیمود.پیموده بود.جست و خیز شاد.من سکون کرده بودم. سکوت.چون نشان عقابی بودم بر فراز صخره ها.پر در بالم زندگی بود و بالم بی زندگی شد. سقوط.پیش پایش بی جان.بی تاب در تب و تاب.عرق ناک و بوی تند سیگار که گفته بودمش روز شبم بود در کنار شوفاژ. تصویرم در چشمانش سکون بود.و بالای چشمانش در باد موج میزد.موج می رفت که با موج کیسوانش بر صخره ها کوبیده بودم خود.خود را.خودم را بی او.خونآبه از مغز و دماغم چون ماهی سرخ عید بود شاد در آزادی دریا.دریا هولناک بود چون دلم.چون گلدان شمعدانی دلم که انتظار زنگش پشت در از دستم سر خورد بر پله..... .

می اندیشیدم و راه باران زده بود کنار پرتو چراغ ها سایه ام بی حامی بود.بی شال گردن.صدای پایم امید بود .قدم هایم بی صدا بود.پس نا امید.

رفتمش .رفته بود. گرفتمش و او را در بند بر بند کشیدمش . بر بند رخت چون پیرهنی سفید.با شالی سرخ بر صورتش که با باد موج می زد.نه!، که موج می زد و باد را موج می داد.

من از او زخمی در زهر.در خونم.رگنام که فشرد زهر را در جگرم. در تکه های پاره پاره جگرم.زهر بر دندان گلویش را دریدم. گو.گویی که خود را دریدم.انگار که در خود ریده بودم.

 

پ.ن: بیست و چهارمین سال میلاد نیمایی مبارک باد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 12:48  توسط nima  | 

فحشا

فاحشه اونی کسی نیست که واسه پول چهار تیکه استوخون و یه سیر گوشت رو کرایه میده، فاحشه اون کسی هست که پای مسنجر مخ میزنه و کارت شارژ میگیره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 16:55  توسط nima  |